در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت

 در این کوه رودی است به نام صفا

 در این رود آبراهی میرود به نام وفا

 ... سر انجام این آبراه به آبگیری میریزد به نام وداع

 بگذار گریه کنم برای عاطفه ای که نیست

 و

 دنیایی که انجمن حمایت از حیوانات دارد

 اما انسان پا برهنه و عریان میدود

 بگذار گریه کنم برای انسانی که راه کوره های

 مریخ را شناخته است اما هنوز!


 کوچه های دلش را نمی شناسد...

 

 



برچسب‌ها:
۱۳٩۱/٥/٦| ۳:٤٠ ‎ق.ظ |رها نظرات () >|