دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید
دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید
آی،همسایه ی زندانی من
ضربه ی دست مرا پاسخ گوی..!
ضربه ی دست مرا پاسخ نیست...
تا به کی باید تنها،تنها
وندر این زندان زیست...؟؟!!
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم... .
سال ها رفت که من
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم...


برچسب‌ها:
۱۳٩٠/۱۱/۱٦| ٥:٤٩ ‎ب.ظ |رها نظرات () >|