بیا باران...

 بیـــا بـــاران زمین جای قشنگیست کوچه ها دلتنگ توهستند

 غباری سیاه بر دل مردم نشسته اینجا همه چشم انتظار بوسه ی خدایند

 بیـــا بـــاران پیاله های ما خالیست اینجا تمام حس ها مرده اند

 ببر با خود این غبار گناه را بیـــا بـــاران من از جنس زمینم سیاهی روی من گواه نیست

 سنگی دل های مان از طوفان وسوسه هاست بیـــا بـــاران تنها هوس  شیرین ما

 بوی نم خاک است ،بوی تازگی بوی رحمت خدا ،بیـــا بـــاران ...

 

 

 

/ 24 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرنوش

_♣♣♣_____________♣♣♣ _ ♣♣♣____♣♣______♣♣ ____ ♣♣♣ ♣♣_______♣♣_____♣♣ _______ ♣♣ ♣___________♣___♣ __________ ♣ ♣____________♣_♣ ___________ ♣ _ ♣____________♣ ___________ ♣ __ ♣______________________ ♣ ____ ♣ _________________ ♣ ______ ♣ ______________ ♣ ________ ♣ __________ ♣ __________ ♣ ______ ♣ _______ ♣_♣__♣ __ ♣__♣_♣ ______ ♣____♣__♣__♣____♣ _______ ♣_____♣♣_♣____♣ _________ ♣_♣__♣♣__♣ ________________ ♣♣ _________________ ♣♣ __________________ ♣♣ _________________ ♣♣***

مهرنوش

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می خواندم از لایتناهی آوای تو می آردم از شوق به پرواز شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای نوای تو به من می رسد از دور دریایی و من تشنه ی مهر تو چو ماهی وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی (ای عشق تو را دارم و دارای جهانم همراه تویی،هر چه تو گویی و تو خواهی)[گل]

مهرنوش

هنوز هم دلم تنگ مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي شود بـــــــــــــراي محض حــــــــــــــــــــــــــــــــــرف زدنت و بـــــــــــــرای تکـــــيه کلامـــهـــــايـــــــــــــــــت که نمی دانستی... ، فقط کلام تــــــــــو نبود بلکه من هم به آنها ، تکيه داده بودم!

مهرنوش

کاش می توانستم با دستانی که محکوم به نوشتنند تنهاییم ،دلتنگیم و سکوت سرد فاصله ها را برایت نقاشی کنم کاش می دانستی عشق چه رنگی دارد تا می توانستم از دلتنگی هایم با همان رنگ برایت بوم بسازم کاش می توانستی شب هنگام با بالهای شیشه ای خیالت تا رویاهای شکستنی خیالم پرواز کنی دستانم را بگیری و تا ته زمان با من سخن گویی کاش می دانستی هر شب در تکرار لحظه ها خسته از سکوتی بی انتها با ماه ، با ستاره از تو می گویم کاش می دانستی در نبودن هایت به جای تو، برای شب بو ها قاصدکها و یاس های دلتنگ حیاط شعر می خوانم در انتظارت می مانم تا یخ های زمان ذوب شود تا پرستوها به پرواز در آیند پس فعلاً محکومم و محکوم یعنی دلباخته دچار و دچار یعنی عاشق

کاکتوس

مرسی رها خانوم از حضورتون د ر وبلاگ ما ... [گل][گل][گل][لبخند]

مهرنوش

غمگینم مثل پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ پسرش نیست !!

مهرنوش

درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نام ات را به من بگو دست ات را به من بده حرف ات را به من بگو قلب ات را به من بده من ریشه های تو رادر یافته ام با لبان ات برای همه ی لب ها سخن گفته ام و دست هایت با دستان من آشناست. در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان ، و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرود ها را زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند. ¤ دست ات را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم یه سان ابر که با توفان به سان علف که با صحرا به سان باران که با دریا به سان پرنده که با بهار به سان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های تو را در یافته ام

مهرنوش

خدا تنها روزنه امیدیست که هیچگاه بسته نمی شود. تنها کسیست که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد با پای شکسته هم می توان سراغش رفت. تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر بر می دارد تنها کسیست که وقتی همه رفتند محرمت می شود. وتنها سلطانیست که دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه کردن خدا را برایت آرزو دارم

دختر کویر

بیا باران. شاید حداقل تـــو بتوانی غم های جا مانده بر دلم را با خود ببری...

فرهاد

نبار باران ، زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد ...