قصه ی ما آدم ها...

 خدا گفت: چیزی بگو !
 گنجشک گفت: خسته ام.
 خدا گفت: از چه ؟
 گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را  داشته باشی.
 خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
 گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
 خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
 گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
 خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم  نمانده.

 چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟
 گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده  بود .
 خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
 گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .
 گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود...  

 

 

/ 5 نظر / 59 بازدید
مهرنوش

سلام... خیلی خوب بود[گل]برای کی بود؟

یـ نفــر

خیلی زیبا بود [پلک][مغرور][خجالت][چشمک]

یـ نفــر

خیلی زیبا بود [پلک][مغرور][خجالت][چشمک]