حرف بی ربط...

کلمه ای نیست

هیچ!

میان «من و تو»

این «واو» حرف بی ربطی است...


/ 7 نظر / 11 بازدید
پرتو

سلام عزیزم خیلی خوب بود[گل] بهتر بگم عالی بود[گل][گل][گل]

melika

سلام . هم جملات و مطالبی که میذاری نابن و هم عکسایی که استفاده میکنی ... منتظر حضور گرمت هستم ... [گل]

melika

مــمــنونـــ ... امیدوارم شما هم سلامت و موفق باشی و بتونم از نظرات خوبت بهره مند بشم ... در پناه حق .[گل]

سایه

حتــی غریبــه‌ها می‌دانند کــه شانــه‌های غـرورت تــشنه هـــق هـــق اســت حتــی می‌دانند که بــاید پلکهــایت را دوســت داشــت تــا آشنــایی را نشنــاسی . می‌دانــی ؟ مــن هیــچ بـغضی را ارزان نـفروختـــه‌ام تنهـــا سـایـه‌هـــای حضــورم راپــوششی می‌کنــم بــر شانـه‌هــای عریــان غـرورت تــا ،غــریبــه‌ای عبــور نـکـنـد

نخل هلیله ای

سلام[گل] وقت بخیر[گل] خسته نباشید[گل] بسیار زیبا بود[گل]

مهدی تنها

سرم را در میان زانوهایم گرفته‌ام و در تاریکی شب از میان سد دستانم به روزنه‌های نوری که از تابش مهتاب بر بالشم میتابد نگاه میکنم، همه‌چیز ساکت و خف انگیز است، صدایی نیست جز صدای آرام باد که گاهی در میان درختان زوزه کش میشود و برفها را به هوا بلند می‌کند، دستانم سرد است؛ سردتر از هوای برفی بیرون و تنها به فکر خاطراتم هستم، همان‌هایی که مدت ها آزارم داده‌اند و امشب خون رگهایم را منجمد کرده‌اند، نبضم بی‌صداست، گویی خونی نیست که جریان پیدا کند در بدنم، تیغی که دستم گرفته‌ام مجوز خروج تنهایی و ترک زندگی است به بهای روان شدن خونی که در حال انجماد است، من میسوزانم همه لحظه‌های بودنم را تا شاید بودنم با این رفتنم یاد آور شود... ممنونم که امید تو نوشته‌هات موج میزنه واسه برگشت تنی که از رفتن خون کرخ شده... { تا انتهای شهر میدوم، اما خبر از عشق نیست... امکانش هست کمی عشق نشانم دهی، قول میدهم به کسی نگویم... [گل]}