بی پاسخ...

دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید
دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید
آی،همسایه ی زندانی من
ضربه ی دست مرا پاسخ گوی..!
ضربه ی دست مرا پاسخ نیست...
تا به کی باید تنها،تنها
وندر این زندان زیست...؟؟!!
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم... .
سال ها رفت که من
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم...

/ 3 نظر / 7 بازدید
پرتو

سلام... خدا نکنه به تنهایی خو بگیری...[قلب][پلک]

پرتو

آنکه گریان به سر خاک من آمد چون شمع کاش در زندگی از خاک مرا بر می داشت[گل][گل][گل]

گیله مرد

سلام ممنونم به وبلاگم سر میزنید ایشالا بزودی لینکتون میکنم بروزم