خدایی که تو را می بیند...

  خستگی را تو به خاطر مسپار،

  که افق نزدیک است

  و خدایی که تو را می بیند

  و به عشق تو همه حادثه ها می چیند،

  که تو یادش افتی و بدانی که همه بخشش اوست

  و همینش کافیست . . .

 


/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرنوش

ای شما! ای تمام عاشقان ِ هر کجا! از شما سوال می‌کنم: نام یک نفر غریبه را در شمار نامهای‌تان اضافه می‌کنید؟ یک نفر که تا کنون ردپای خویش را لحن مبهم صدای خویش را شاعر سروده‌های خویش را نمی‌شناخت گرچه بارها و بارها نام این هزار نام را از زبان این و آن شنیده بود یک نفر که تا همین دو روز پیش منکر نیاز گنگ سنگ بود گریه‌ی گیاه را نمی‌سرود آه را نمی‌سرود شعر شانه‌های بی‌پناه را حرمت نگاه بی‌گناه را و سکوت یک سلام در میان راه را نمی‌سرود نیمه‌های شب نبض ماه را نمی‌گرفت روزهای چهارشنبه ساعت چهار بارها شماره‌های اشتباه را نمی‌گرفت ای شما! ای تمام نام‌های هر کجا! زیر سایبان دست‌های خویش جای کوچکی به این غریب بی پناه می‌دهید؟ این دل نجیب را این لجوج دیر باور عجیب را در میان خویش راه می‌دهید؟..

مهرنوش

همراه بسیار است، اما همدمی نیست مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست دلبسته اندوه دامنگیر خود باش از عالم غم دلرباتر عالمی نیست کار بزرگ خویش را کوچک مپندار از دوست، دشمن ساختن کار کمی نیست چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت «انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست در فکر فتح قله قافم که آنجاست جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست

مهرنوش

مرز دریای تو با من پر نمیشه با سرابم ای تمام حسرت من من کجای این عذابم . .؟

باران

سلام..ممنونم که به من سر زدین...چقدر وبتون ساده و زیباست...خیلی به دلم نشست...این متن زیباتون هم خیلی آرامشش بخشه...

باران

سلام..ممنونم که به من سر زدین...چقدر وبتون ساده و زیباست...خیلی به دلم نشست...این متن زیباتون هم خیلی آرامشش بخشه...

مهرنوش

عشق یک واژه زلال است ، تو باید باشی ، قلب من زیر سوال است ، تو باید باشی فال حافظ زدم آن رند غزل خوان هم گفت ، زندگی بی تو محال است ، تو باید باشی . . .

مهرنوش

این روزها دچار سر گیجه‌ام! تلخ تر از تلخ! زود می رنجم! انگار گمشده‌ام! حتی گاهی می‌ترسم !!! چه اعتراف بدی! شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده! دلم هوای سردی غربت دارد

مهرنوش

منی که روز و شب از اشک، چاره می نوشم دلم گرفت، از این روزهای خاموشم فراغتی که فراق تو را ز پی دارد هزار مرتبه سنگین تر است بر دوشم

مهرنوش

بی نگاهی آشنا قد می کشد ، دلتنگی ام ساکن ده کوره تندیس های سنگــــــی ام هیچ ابری آسمان من نشد ، باران بگـــــــو کی تلنگر می زنی بر شیشه دلتنگـــی ام

مهرنوش

کبوتر می خندید به اینکه؛ چرا من هر روز بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم؛ من می گریستم به اینکه؛ حتی کبوتر هم، محبت مرا از سادگی ام می پندارد ...!